خرید بک لینک
جلوی پنجره پهن شرکت ایستادم و دمنوش میخورم .. میدون ولیعصر کاملا تو تیر رس .. به این فکر میکنم که چندین سال بود که این میدون بسته بود و حالا باز شده و شده یه زیر گذر محل رفت و آمد مردم .. دورشم روز به روز گل میکارن و بهش خوب می رسن .. ادمایی رو میبینم که از اون دست بلوار میان این دست و اکثرا تو دست

برچسب: نویسنده: مریم اسدیان تاريخ: جمعه 27 اسفند 1395 ساعت: 11:36

قطعا لطف خدا بوده که من تو هفته ی اول شروع کار ِ جدیدم ، عکاسی تبلیغاتی شرکت رو دستم بگیرم .. و ایده پردازی کنم و نظراتم اجرا بشه .. دوتا کارمند زیر دستم کار کنن و هر روز حدود نیم ساعت تو جلسه با مدیران باشم و از فکر هام استقبال کنند. همیشه همینو میخواستم .. اینکه دیده بشم ، اینکه بها بهم بها داده بشه . اینکه توی یک تیم فعال و جوان و با سواد و با جذبه کار کنم که نصیبم شد.با اینکه بیشتر کار من با زبون اجنبی سرو کار داره و دارم خودمو می رسونم به همکارای دیگم و رییسمم این تلاشمو میبینه روز به روز مسعولیت های جدید بهم اضافه میشه .. حس خستگی نمیکنم .. کارمو دوست دارم . کوهنوردمو دوسش دارم و یه وقتایی مثل همین الان اونقدر دلتنگشم که اشک تو چشمامه ...

برچسب: نویسنده: مریم اسدیان تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 5:33

دیشب وقتی کوهنورد اومد دنبالم و از دم مترو منو برد خونه ... روی مبل ولو بودم و چرت میزدم و به زمین و زمان بد و بیراه میگفتم .. همزمان تی وی داشت فال های روزانه و ماهانه رو ی جورایی مسخره میکرد و میگفت مثلا شهریوریا خونسردن .. و اگه با یک مهرماهی هستی غم دنیا رو نداری و ارامش داری ... همون لحظه بود که به سمت کوهنورد ک جلوی تی وی دراز کشیده بود هجوم بردمو و بوسش کردم چشماشو .. پیشونیشو .. لبهاشو .. من در کنار تو ارامش دارم عزیزم...مهرماهیه مهربون و صبورم این روزا خسته تر از هر زمانیم ... نمیدونم انرژی دوران جوونیم رو ندارم و بنیه م کم شده یا واقعا همه مثل من شدن .. الودگی ، ترافیک ، شلوغی عید و بازارای داغ دستفروشی .. مغزمو خسته میکنه هرچند خرید کردن همیشه به یه خانم روحیه میده .. منم مثل بقیه ام چند روز پیش یکی از قورباغه های چند سالمو قورت دادم .. با یکی از دوستام که 5 سال قهر بودم ، ی جورایی اشتی شدم .. اونم مثل من ازدواج کرده و دوسال سر زندگیش رفته و همزمان مثل من سرکار میره و سرش گرمه.. ما باهم قبل از این قهر 6 سال شب و روز باهم بودیم .. رفیق جینگ بودیم و با هم خیلی جیک و پیک د

برچسب: نویسنده: مریم اسدیان تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 5:33

پنج شنبه و جمعه ای که گذشت بعد از مدتها رفتیم پیک نیک البته فقط پنجشنبه و روز جمعه بعنوان خستگی در کن تو خونه پیک نیک داشتیم ... صبح 5 شنبه از خواب بیدار شدم و حول و حوش ساعتای 12 بود راه افتادیم بسمت پاتوقمون کن سولقون .. رفتیم و رسیدیم ، دیدیم که ی گروه فیلمبرداری اونجا رو گرفتن با اینکه گفتن چند دقیقه دیگه تموم میشه ولی اعتماد نکردیم و پیش به سوی یه پاتوق جدید .. رفتیم و از سولقان هم گذشتیم و رسیدیم به یه روستا یه گشتیم تو روستا زدیم و اخر سر لب جاده نشستیم روی یک بلندی ... فارغ از اینکه هر 10 مین یکبار ماشینا رد میشن و بهمون میخندن و سلام میکنن.. اتیش و سماور ذغالی . دیگ سنگی رو براه کردیم .. کوهنورد بهم گفت عاشق اتیش بازی هستا .. بهش گفتم عاشق اتیش بازی با توعم .. ولی میدونین ک لب جاده جاش نبود که محبت رو عملی جواب بده.. از قبل هم کلی بادمجون و گوجه تو خونه داشتیم و از فرصت استفاده کردمو کدبانو گری گوجه و بادمجونا کبابی شد و همونجا هم بسته بندی کردم ... ناهارمون که جوجه بود و آبگوشت هم بار گذاشتیم تو اینستا استوری گذاشتم اون روستا هنوز برف داشت و برامون جالب بود ولی سرد نبود

برچسب: نویسنده: مریم اسدیان تاريخ: جمعه 20 اسفند 1395 ساعت: 5:33

صفحه بندی